Object reference not set to an instance of an object. نظام جامع اطلاع‌رساني اشتغال

صفحه اصليدرباره ماتماس با مابازگشتوب سرويس

 


تعداد بازديد: 104277                                               
حالا ماهي بيست ميليون درآمد دارم
گفت و گو منبع
حالا ماهي بيست ميليون درآمد دارم عنوان
موسسه رشد خلاقيت نويسنده
1392/11/20 تاريخ

هميشه ورد زبان همسرم هستم. او و فرزندانم به من افتخار مي‌كنند و اين باعث خوشحالي و افتخار من است. در اول زندگيم دعا كردم مي‌گفتم خدا، اگر به من بچه‌اي دادي كاري كن كه آنها به پدري و مادري كه اين وضعيت را دارند افتخار كنند.

خلاصه
موسسه رشد خلاقيت مرجع

    چاپ   ارسال براي دوستان

داستان زندگي طاهره جوان از زبان خودش
 حالا ماهي بيست ميليون درآمد دارم
چهل و دو سال پيش وقتي من يازده سالم بود، سوختم. مادرم در حالي كه بيشتر از هفده سال نداشت،سر زا رفت و من و برادرم بي‌مادر شديم. پدرم بعد از مادرم با زني ازدواج كرد كه قبلا با مرد ديگري ازدواج كرده بود و چون بچه دار نميشد، جدا شده بود. اين خانم گفت هم دختر دارم و هم پسر و با هم زندگي مي‌كنيم اما از آنجايي كه خواست خدا چيز ديگري بود، اين خانم در خانه پدرم سالي يك و در نهايت ده فرزند به دنيا آورد كه يكي از برادران من شهيد شد. وقتي نامادري‌ام اين همه بچه آورد، من توي اين بچه ها گم شدم.

آن موقع امكانات مثل الان نبود و ما بچه‌ها هم بايد كار مي‌كرديم. خانواده ما يك خانواده پرجمعيت بود و پدربزرگ و مادربزرگ ما هم با ما زندگي مي‌كردند. دو اتاق تو در تو بود و اين همه آدم. كار من اين بوده كه هر روز بايد نان مي‌خريدم، چايي را دم مي‌كردم و بعد به مدرسه مي‌رفتم. خلاصه آنكه آن روز كه اين اتفاق برايم افتاد نانوايي شلوغ بود و من داشت ديرم مي‌شد.

وقتي آمدم خانه عجله كردم و قبل از پر كردن كتري گاز را باز گذاشتم و وقتي برگشتم به آشپزخانه كه يك زيرزمين كاهگل بود، ديدم بوي گاز مي‌آيد.عقلم رسيد كه كبريت نزنم اما آمدم برق را روشن كنم تا بتوانم پنجره را باز كنم، آشپزخانه منفجر شد و يك موقع به خودم آمدم و ديدم دارم مي‌سوزم. كتري آن روز دسته نداشت و من آن را بغل كرده و از پله‌ها پايين برده بودم. بنابراين جلوي لباسم خيس بود وگرنه در آنجا قلب و ريه‌هايم هم مي‌سوخت. وقتي همه جا آتش گرفت، آنقدر هول شده بودم كه به جاي آنكه پله‌ها را برگردم و بالا بيايم، دويدم داخل آشپزخانه. بنابراين تا بيايند من را پيدا كنند، خيلي سوختم.


زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه مي‌خواهم!
سه سال در بيمارستان بودم. در دو سال اول نتوانستم از تخت پايين بيايم. از شدت درد پاهايم را توي شكمم جمع كرده بودم و پايم همان جا چسبيده بود. نمي‌توانستند پانسمانم كنند. يك كرسي گذاشته بودند و يك ملافه سفيد انداخته بودند روي آن و من آن زير بودم. بالش زير سرم را هم نمي‌توانستند كنار بكشند چون وقتي آن را برمي داشتند، سرم به سمت عقب مي‌رفت و من از درد هوار مي‌كشيدم، بنابراين چانه‌هايم هم چسبيده بود به گردن و سينه‌ام و لبم هم برگشته بود و همين طور چشمانم هم حالت بدي پيدا كرده بودند.

لثه‌ام هم سوخته بود و دندان‌هايم هم ريخته بود. بعد از دو سال، در اولين عملي كه روي من انجام شد و پاهايم را باز كردند، خواستم خود را در آينه ببينم. تا آن موقع خودم را نديده بودم و وقتي جلوي آينه رفتم باور نكردم آن كس كه مي‌بينم خودم هستم. موجودي ديدم كه معلوم نبود چه بود و خيلي از آن ترسيدم اما وقتي خودم را تكان دادم و ديدم او هم تكان مي‌خورد، فهميدم آن موجود خودم هستم. بلافاصله غش كردم و افتادم.

موقع افتادن سرم هم خورد به جايي و شكست و پوست‌هاي نويي هم كه تازه روي بدنم درست شده بود، قاچ خورد و خونريزي شروع شد. خيلي نااميد و ناراحت شدم و تصميم گرفتم ديگر زنده نباشم. ناهار نخوردم و شام هم نخوردم. فكر مي‌كردم اگر سه چهار وعده غذا نخورم مي‌ميرم بنابراين ناهار نخوردم و شام هم نخوردم و عوض آن فقط غصه خوردم. تصميمم قطعي بود براي مردن. نزديكاي صبح داشتم از پنجره بيرون را نگاه مي‌كردم. سياهي كم كم مي‌رفت و نور جاي آن را مي‌گرفت.

يك درخت خيلي قشنگ هم جلوي پنجره اتاقم در بيمارستان سوانح سوختگي بود و باد آرامي افتاده بود لاي برگ‌هايش و آن را تكان مي‌داد. با خودم فكر كردم همين يك ربع پيش همه جا تاريك بود اما الان روشن شده و برگ‌ها به اين زيبايي تكان مي‌خورند، چرا من بايد خودم را بكشم. فرض مي‌كنم همين طوري به دنيا امدم. خدا هست، شبانه روز هست، اين همه آدم هستند. چرا من بايد اينقدر نااميد باشم؟ يك نور اميد رفت توي دل من و تصميم گرفتم زنده باشم، زندگي كنم و به درد بخورم. هنوز وقت صبحانه نشده بود و همه خواب بودند. زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه مي‌خواهم!
 

از سن دوازده تا سيزده سالگي بيست و چهار بار عمل كردم. در سن پانزده تا شانزده سالگي هم با آقايي كه خودش هم هفتاد و پنج درصد سوختگي داشت ازدواج كردم. ماجراي ازدواج من هم جالب است.
مددكارهاي بيمارستان در اين سه سال كه در بيمارستان بودم با زندگي من آشنا شده بودند و مي‌دانستند مادر ندارم و درس نخوانده‌ام، هيچ كاري بلد نيستم و خلاصه آنكه آينده نامشخصي دارم، بنابراين آمدند با پدرم صحبت كردند و گفتند او بايد برود هنر ياد بگيرد. پدرم موافقت نمي‌كرد اما آنها گفتند اگر قبول نكنيد او را از شما مي‌گيريم و به بهزيستي مي‌سپاريم.

بنابراين پدرم قبول كرد و من به كارگاه كورس در جاده شهرري رفتم. در آنجا كارگاه تعميرات راديو و تلويزيون، ساعت‌سازي، عكاسي، نقاشي و طراحي، جوشكاري، خياطي و سوادآموزي را آموزش مي‌دادند. من در تمام رشته‌هاي آن كارگاه ثبت نام كردم. در آن كارگاه همه خانم‌ها و آقايان معلول بودند اما در بين آنها آقايي هم بود كه سوخته بود، به همين خاطر توجهم به ايشان جلب شد و نگاهش كردم. او هم نگاه كرد. من ديدم دست و صورتش سوخته و بنابراين براي آنكه ناراحت نشود از اينكه به او نگاه مي‌كنم، لبخند زدم.

مرا بردند به كلاسي كه اين آقا هم بود اما او كلاس اول را مي‌خواند و من چهارم را. اين جوان همان بود كه بعد همسرم شد. همان روز اول كه به آن كارگاه رفتم با ايشان آشنا شدم و خانواده ايشان هم يك روز بعد آمدند به خواستگاري من. بلافاصله هم جواب مثبت دادم چون مي‌خواستم زندگي كنم. مي‌خواستم كاري كنم كه با مردم باشم. به خودم قول داده بودم كاري كنم كه تنها نباشم.


روزي كه من به آن كارگاه رفتم، من تازه كار بودم اما همسرم از چند ماه قبل آنجا بود. آنجا وقتي همسرم را ديدم گفتند كه مسير اين آقا با شما يكي است و مي‌توانيد از او كمك بگيريد. ما فرصت پيدا كرديم نيم ساعت با هم پياده‌روي كنيم. در ميدان قيام از سرويس پياده شديم و از آنجا تا چهار راه مولوي را با هم پياده امديم و صحبت كرديم. همسرم جريان زندگي و سوختن‌اش و مشكلاتش را گفت و در پايان گفت وقتي مرا ديد دلش لرزيد و به اين فكر افتاد كه با من براي ازدواج صحبت كند. او بيست ساله بود و من شانزده ساله. پدرم موافقت نمي‌كرد اما من گفتم اجازه بده ازدواج كنيم. ما مثل هم هستيم و مي‌توانيم همديگر را درك كنيم.

خيلي روزهاي سختي داشتيم. درآمد نداشتيم، بايد كرايه خانه مي‌داديم، پول دوا مي‌داديم و همن‌طور بايد زندگي‌مان را اداره مي‌كرديم. سه ماه اموزش ما تمام شد. من همه چيز آنجا را ياد گرفته بودم. تا كلاس چهارم سواد داشتم. به همسرم گفتم بيا خياطي ياد بگير گفت نه، خياطي كار زن‌هاست.من هم گفتم پس من مي‌آيم جوشكاري ياد مي‌گيرم. در كنار خياطي جوشكاري ياد گرفتم و كنار اينها طراحي و نقاشي را. در كنار همه اينها در كلاس تعميرات راديو و تلويزيون، لحيم كاري مي‌كردم. خلاصه اينكه همه آنچه كه آنجا آموزش مي‌دادند را تا حدودي ياد گرفتم. عكاسي، بافندگي با دست، قلاب‌بافي، آرايشگري و همه چيز را ياد گرفتم و وقتي كلاسم تمام شد از همه‌شان استفاده كردم.
 
در آن روستا همه را به اسم خانم دكتر مي‌شناختند
وقتي كلاس مان تمام شد جمع كرديم و رفتيم به خانه مادر شوهرم در حصه كه روستايي حوالي فرودگاه اصفهان است. نزديك به نه سال آنجا ماندم. خانه مادرشوهرم چند تا اتاق داشت و من ازهمه اين اتاق‌ها استفاده كردم. از همان موقع كه در بيمارستان بودم، تزريقات را به صورت تجربي ياد گرفته بودم. مي‌ديدم چطوري آمپول و سرم مي‌زنند و ياد گرفته بودم. علاوه بر اين گلدوزي و بافندگي هم مي‌كردم و قالي بافي را هم از مادر و خواهر شوهرم ياد گرفته بودم. خياطي و آموزش خياطي هم كه بود.

همه كاري مي‌كردم و شايد باورتان نشود در حالي كه خودم تا كلاس چهارم بيشتر درس نخوانده بودم، به دانش آموزان راهنمايي درس تقويتي مي‌دادم. از يكي ياد مي‌گرفتم و به آن يكي ياد مي‌دادم. اعتماد به نفسم خيلي بالا بود. در آن روستا همه را به اسم خانم دكتر مي‌شناختند. در هشت نه سالي كه در آن روستا بودم خيلي چيزها ياد گرفتم. يكي از چيزهايي كه ياد گرفته بودم مديريت بود. آموزش رايگان بافندگي انجام مي‌دادم، خانم‌ها مي‌آمدند ياد بگيرند، كاموا مي‌دادم به آنها كه ضمن ياد گرفتن، براي من ببافند.

خود من تنهايي در يك ساعت يك ليف مي‌بافتم اما وقتي به آنها ياد مي‌دادم، در يك ساعت بيست تا ليف براي من مي‌بافتند. به آنها ياد مي‌دادم كه چگونه مي‌توانند كلاه ببافند و بعد به آنها كاموا مي‌دادم و مي‌بردند خانه شان. هم يك كار تازه ياد مي‌گرفتند و هم فرداي آن روز من بيست تا كلاه داشتم. آنها مفتي ياد مي‌گرفتند و من مفتي صاحب كلاه مي‌شدم. اين يك بخش از درآمد من بود علاوه بر آن تزريقات، بخيه زدن، آرايشگاه، خياطي و... خلاصه همه كاري مي‌كردم.
 
دارم براي آن روستا مدرسه مي‌سازم
من براي مردم آن روستا شخص به درد بخوري بودم. همه كار براي آنها كردم. به خانه هايشان مي‌رفتم و برايشان تزريق انجام مي‌دادم و همين طور خياطي و آرايش. در آن روستا همه اين كارها را ياد گرفتم. وقتي مي‌رفتم اين كارها را در حد اوليه بلد بودم. اما آنجا تمرين كردم، اشتباه كردم و ياد گرفتم. هشت سال آنجا كار كردم و كار ياد گرفتم و آنجا محل آغاز كار و موفقيتم بود. حالا كه در اينجا كار مي‌كنم و به جز درآمد كارمندهايم، ماهي حداقل بيست ميليون تومان درآمد دارم، آن روستا را فراموش نكرده‌ام و دارم براي آنجا يك مدرسه درست مي‌كنم. نقشه آماده شده و به زودي مدرسه را خواهم ساخت.
 
از اول اعتماد به نفسم بالا بود
همسرم مثل من اعتماد به نفس نداشت. من وقتي با ايشان ازدواج كردم چادر سرم مي‌كردم و دست‌هايم هم زير چادر بود و سوختگي صورتم هم چندان ديده نمي‌شد و كسي چندان متوجه سوختگي من نمي‌شد اما همسرم هميشه دستش جلوي دهنش بود كه سوختگي‌اش ديده نشود. آن دستش كه زياد سوخته بود، هميشه توي جيبش بود. هميشه نگران و سرش پايين بود. من براي اينكه او اعتماد به نفس بيشتري پيدا كند، روسري سرم كردم و سعي كردم دستكش دستم نكنم.

وقتي با او بيرون مي‌رفتم سرم بالا بود و هر كس به ما نگاه مي‌كرد، لبخند مي‌زدم. الان فرهنگ مردم بالاتر رفته. آن موقع تا نگاه مي‌كردند مي‌گفتند آخي، چي شد كه سوختي. من ناراحت نمي‌شدم و جواب مي‌دادم اما همسرم خودخوري مي‌كرد. او هنوز هم آن اعتماد به نفس لازم را ندارد اما من از همان اول اعتماد به نفس داشتم. الان همسرم با من كار مي‌كند. او تاكسي دارد و آژانس كارگاه من است و هر روز از مشتري‌هاي من مي‌گويد كه پشت سر من از اخلاق و كار من تعريف مي‌كنند.
 
از اتاق دوازده متري تا زيرزمين ششصد متري
وقتي در كارم رشد كردم به همسرم گفتم برويم تهران، اينجا ديگر جا براي رشد من نيست. آمديم تهران و در خيابان اديب دروازه غار يك اتاق اجاره كرديم. صاحبخانه نداشت. يك اتاق بالا داشت و يك اتاق دوازده متري پايين كه من اتاق پايين را اجاره كردم. اين اتاق هم اتاق زندگي ما بود و هم اتاق خواب ما. هم در آن خياطي مي‌كردم و هم آرايشگاه داشتم. طراحي و نقاشي را كنار گذاشتم چون درآمدي نداشت.

در اين اتاق دوازده متري با دو بچه قد و نيم قد، با دست خالي كارم را شروع كردم و به يك سال نكشيد كه خانه خريدم، شش ماه نكشيد كه براي همسرم ماشين خريدم. گفتم با ماشين از خانه بيرون برود سرذوق مي‌آيد و روحيه‌اش بهتر مي‌شود. يك سال بعد از آن خانه‌ام را عوض كردم و در جاي بهتري خانه خريدم. دو سال بعد آنجا را فروختم و آمدم در اميريه خيابان ولي عصر خانه خريدم. كارم خوب بود و علاوه بر اين، تنها كار نمي‌كردم.

فكرم را هم به كار مي‌انداختم كه كارم اقتصادي تر باشد. روبروي خانه ما يك مسجد بود. من زيرزمين آن را اجاره كردم و كارم را به آنجا بردم. آن زيرزمين ششصدمتر بود و ششصدمتر براي كار من خيلي خوب بود. نود نفر خياط را استخدام كردم. اين نود نفر هركدام هر روز چهارعدد لباس مي‌دوختند و جمع كارشان سيصد و پنجاه شصت عدد لباس مي‌شد و كارم به اين صورت گسترش مي‌يافت. از اين حدود چهارصد عدد لباس، دويست عدد خرج اجاره و دستمزد خياط‌ها مي‌شد و بقيه آن به من مي‌رسيد. بنابراين درامد من به خوبي بالا رفت.

 
 

ويژگي‌هاي كار من
كار من با كارهمه فرق مي‌كند. مشتري‌ها مي‌آيند، مي‌نشينند، لباس‌شان اماده مي‌شود و آن را مي‌برند. اين روش را من از همان روستاي حصه اصفهان شروع كرده بودم و به خوبي آن را انجام دادم و مي‌دهم. از همان جا هم كار دسته جمعي را آغاز كرده بودم و هنوز ادامه مي‌دهم. مي‌خواستم در ميان مردم باشم. مي‌خواستم مردم مرا ببينند و به كارهاي كه مي‌كنم اعتماد و به من احتياج داشته باشند. وقتي مشتري مي‌بينند كاري را كه ديگران پنجاه هزار تومان مي‌گيرند، من پانزده هزار تومان مي‌گيرم و كارش هم زود آماده مي‌شود، معلوم است كه به من اعتماد مي‌كنند و دوباره پيش من مي‌آيند.

آن خانه دوازده متري، يك اتاقك كوچك زير پله داشت و من آنجا يك صندلي گذاشتم، يك آرايشگر حرفه‌اي آوردم و گفتم اينجا كار كن، هر چه درآوردي، نصف مال تو، نصف مال من. در همان اتاق دوازده متري هم، چهار نفرخياط آورده بودم، روي زمين مي‌نشستند، خياطي مي‌كردند و بعد چرخ هايشان را هول مي‌دادند كنار ديوار و مي‌رفتند. من هم به كار آنها نظارت مي‌كردم، برش مي‌زدم، آشپزي و بچه داري‌ام را مي‌كردم.

از همان جا مديريت بر تعداد زيادي آدم را تمرين كردم و رسيدم به زيرزمين مسجد كه نود نفر كارگر را داره مي‌كردم. نود نفر خيلي زياد است. آنها هر كدام اگر يك مشكل كوچك حل نشده داشتند، كارم درست پيش نمي‌رفت بنابراين يك خانم را استخدام كردم كه با خياط‌ها مشاوره كرد و نظرات و مشكلات آنها را جمع و دسته بندي مي‌كرد و به من گزارش مي‌داد. جوابگوي مشتري‌ها هم همين خانم بود. يك خانم خوش برخورد و صاحب درك را استخدام كرده و به او حقوق خوب مي‌دادم تا كارها را زير نظر داشته باشد. بعد گفتم چرا خودم وقت بگذارم براي بچه داري و آَشپزي. مستخدم گرفتم كه در خانه آشپزي كند و همين طور پرستاري كه بچه‌هايم را نگه دارد. يعني از وقتم درست استفاده مي‌كردم و ضمن استفاده درست از وقتم، كارآفريني مي‌كردم و به درد مردم مي‌خوردم.
 
آموزشگاه رايگان
هميشه سعي كردم به مردم كمك كنم. من به اندازه لازم دارم و بيشتر از آن احتياج ندارم. هر ماه براي رضاي خدا دو سه تا جهيزيه مي‌دهم. جهيزيه آن چناني نيست اما آنقدري هست كه دو جوان بتوانند زندگي شان را شروع كنند. سعي مي‌كنم براي آنها كه نمي‌توانند عروسي آسان بگيرم تا جايي كه مي‌توانم كمك مي‌كنم كه آنها كه نيازمندند بتوانند زندگي شان را آغاز كنند.

خياط‌هايي كه اينجا كار مي‌كنند و خياط‌هايي حرفه‌اي هم هستند را، خودم آموزش داده ام. كار ديگري كه در اينجا انجام مي‌دهم آموزش رايگان است. خودم آموزش نمي‌دهم. مربي مي‌گيرم و او با درسي كه خوانده مي‌آيد اينجا درس مي‌دهد. سيستم آموزش رايگان ما با آموزشگاه‌هاي ديگر فرق مي‌كند. من از تجربه سي و هشت سال كارم استفاده مي‌كنم و آنها كه اينجا آموزش مي‌بينند، خياطي را بهتر ياد مي‌گيرند.

در اينجا از آنهايي كه ندارند و نمي‌توانند پول بدهند، چيزي نمي‌گيريم و آنها كه دارند و مي‌توانند شهريه بدهند، خودشان شهريه مي‌دهند و ما از اين شهريه كه مي‌گيرم به مربي حقوق مي‌دهيم. من به آنها كه اينجا آموزش مي‌بينند كمك مي‌كنم مزون بزنند و يا آنها را استخدام مي‌كنم. نمي‌گويم هزاران نفر اما صدها نفر در اين آموزشگاه، آموزش ديده‌اند. خيلي از آنها در خانه يا جاهايي كه اجاره مي‌كنند كار مي‌كنند. درآمد خوبي دارند. بيست و دو نفر هم هستند كه پيش من كار مي‌كنند و همه را هم بيمه كرده ام.
 
با فكر كار كردم كه به اينجا رسيدم
در طبقه بالاي خياطي، آرايشگاه ماست. در اين آرايشگاه دوازده نفر كار مي‌كنند. مشتري كه به اينجا مي‌آيد و پارچه را مي‌دهد، بسته به نوع كار، يكي دو ساعت وقت دارد كه مي‌تواند از آن استفاده كند. او در اين فاصله به آرايشگاه سرمي‌زند و از وقتش درست استفاده كند. قيمت خدمات آرايشگاه ما هم يك چهارم جاهاي ديگر است، بنابراين برايشان مي‌صرفد كه به خياطي و آرايشگاه ما بيايند و مي‌آيند. سياست كاري‌مان را بر اين اساس كه مشتري از وقتش درست استفاده كند تعيين كرديم و اين چيزي نيست كه مردم متوجه آن نباشند. خانم‌ها مي‌آيند به چند كارشان با قيمت خيلي پايين‌تر مي‌رسند و اين به نفع همه ماست.

ما دستمزد كمتري مي‌گيريم اما چون مشتري ما زياد است، درآمد بالايي داريم. الان آرايشگاه‌ها بايد بنشينند تا مشتري بيايد اما در آرايشگاه ما مشتري‌ها صف مي‌كشد. دختران من در آنجا كار مي‌كنند. دختر بزرگم مهندسي گياه پزشكي خوانده است. دختر ديگرم ليسانس طراحي و ژورنال شناسي را خوانده است كه مربوط به كار من مي‌شود. وقتي من نيستم دخترم برش مي‌زند. برش زدن در خياطي خيلي مهم است. ما اصلا از سانتي متر استفاده نمي‌كنيم. به مشتري نگاه مي‌كنيم و لباس را برش مي‌زنيم.

مشتري‌هاي جديد از اين شكل كار ما تعجب مي‌كنند اما ما به كارمان خيلي وارد هستيم و آنها بعد كه مي‌بينند لباس‌شان چقدر خوشگل شد مي‌روند تبليغ كار ما را مي‌كنند. پارچه مي‌خرند و تا شوهرشان همين اطراف چهار تا مغازه را نگاه مي‌كند، با لباس آماده و شيك به او ملحق مي‌شوند. با فكر كار كردم كه به اينجا رسيدم.
 
 
از سوختن هم بركت ساختم
وقتي شش ساله بودم، نامادري‌ام براي آنكه مرا تنبيه كند، وقتي از خانه بيرون مي‌رفت مي‌گفت يك جا بنشينيم و تكان نخورم. من هم بچه بودم و بلند مي‌شدم اين طرف و آن طرف مي‌رفتم و بريز و بپاش خودم را مي‌كردم و او برمي گشت و مرا تنبيه مي‌كرد چون مي‌فهميد بلند شده‌ام. دو سه بار كه كتك خوردم، فكر كردم ببينم او از كجا مي‌فهمد. به اين نتيجه رسيدم كه او مرا روي گل‌هاي قالي مي‌نشاند و جاي مرا نشان مي‌كند.

اين دفعه خودم جا را معلوم كردم و وقتي رفت بلند شدم هر كار كه دوست داشتم كردم و در پايان وقتي صداي در را شنيدم دويدم رفتم تا همان جا كه او مرا در آن نشانده بود. وقتي وارد شد گفت تنبيه نمي‌شوي چون از جايت تكان نخورده‌اي. من از همان موقع فهميدم اگر فكر كنم كتك نمي‌خورم. نداشتن مادر باعث شد من خود ساخته شوم. گلي كه در گلخانه و در شرايط خوب مي‌رويد خيلي زود پژمرده مي‌شود و عمرش به پايان مي‌رسد اما گل‌هايي كه در صحرا مي‌رويند سفت و محكم مي‌شوند.

من اگر مادر داشتم شايد مثل اغلب خانم‌هاي معمولي بودم اما چون مادر نداشتم خيلي سختي كشيدم و محكم تر شدم. باران و باد مرا تكان نداد و از بين نبرد. وقتي كه بچه بودم هميشه جاي خالي مادر را احساس مي‌كردم اما الان فكر مي‌كنم اين قسمتم بود كه اينقدر سفت و محكم بشوم. من در بيمارستان خيلي سختي كشيدم. در طول سه سال بيست و پنج بار عمل شدم ما الان فكر مي‌كنم حتي اين سوختگي هم براي من خير و بركت داشت. درست است سختي كشيدم اما در كنار آن كلي هم لذت بردم. الان خانواده اهلي و سالمي دارم، بچه‌هايم تحصيلات بالايي دارند و موفق هستند و شوهران موفقي دارند و زندگيم خدا را شكر خوب است.


 
 

به نفع خودشان است برايم تبليغ كنند
پارچه فروش‌ها هم براي من تبليغ مي‌كنند چون هم كارم خوب است و هم با قيمت مناسبي كارم را ارائه مي‌دهم بنابراين آنها براي خودشان هم كه باشد آدرس مزون مرا به مشتريان خودشان مي‌دهند. اينها به خاطر آن است كه از فكرم استفاده كردم و به سيستمي كار مي‌كنم كه همه تشويق مي‌شوند من برايشان لباس بدوزم. پارچه فروش با پول خودش از روي كارت من، كارت چاپ مي‌كند و به واسطه اينكه من لباس را زود تحويل مي‌دهم، تبليغ كار مرا مي‌كند تا پارچه خودش را هم بفروشد.
 
از موفقيت ديگران شاد مي‌شوم
از اينكه از من دعوت مي‌كنند تا به عنوان كسي كه در كارش موفق بوده به ديگران روحيه بدهم خوشحالم. سعي مي‌كنم اگر الگو هستم، الگوي بهتر و موفق‌تر و بيشتر با ارزش باشم. درتمام زندگيم سعي كردم آدم به درد بخوري باشم. از اينكه مي‌توانم با فكرم به ديگران كمك كنم لذت مي‌برم. خانم‌ها زنگ مي‌زنند و مي‌گويند من جا دارم، كار بلد هستم اما عرضه ندارم كاري انجام بدهم و من مي‌گويم بيايند اينجا و ببينيد من چه كاري انجام مي‌دهم.

مي‌آيد اينجا و من نتيجه سعي و هشت سال تجربه‌ام را در عرض يك ساعت در اختيارشان قرار مي‌دهم. كسي كه اهل كار باشد با اين حرف‌ها و آن چيزهايي كه مي‌بيند راه خودش را پيدا مي‌كند و بعد از چند وقت به من زنگ مي‌زند و مي‌گويد حاج خانم، چند تا خياط دارم، اينقدر مشتري دارم و من خوشحال مي‌شوم از اينكه كمك كرده‌ام يك انسان ديگر موفق باشد.
 
توصيه‌هاي من به خانم‌ها
خانم‌ها در خانه شان خيلي كارها مي‌توانند انجام دهند. مي‌توانند در گوشه خانه‌شان در يك فضاي يك متر در يك متر و نيم، يك چرخ بگذارند و درآمد خيلي بالا، حتي بيشتر از درآمد همسرشان داشته باشند. همه احتياج به لباس دارند اما خيلي‌ها خياطي دوست ندارند. عيبي ندارد. خياطي نكنند. مي‌توانند آرايشگري انجام بدهند. آرايشگري جا و امكانات مي‌خواهد؟ عيبي ندارد، كار ديگر بكنند. يك كار راحت‌تر. تحصيلات كه دارند، مي‌توانند درس تقويتي بدهند.

نمي‌توانند درس بدهند و اعصاب ندارند؟ آشپزي ياد بگيرند، آشپزي ياد بدهند. الان كيك و شيريني و خيلي چيزهاي ديگر هست كه با آنها خيلي كارها مي‌شود كرد. نمي‌توانند اين كار را بكنند؟ اشكالي ندارد. پرستار بچه بشوند. خانمي هست كه خودش كارمند است و مي‌خواهد بچه‌اش را در يك جاي مطمئن نگه دارد، مي‌رود سركارش و بچه‌اش را مي‌گذارد پيش خانمي كه خانه‌دار است و اين بچه هم با بچه‌اش بازي مي‌كند و هم او يك كمك خرج براي زندگيش فراهم مي‌كند. خيلي كارها مي‌شود كرد.

من الان دور از جان، ديابت دارم، پوكي استخوان دارم، آسم دارم، كبدم بزرگ شده، چربي و فشار خون دارم و روزي سي و دو عدد قرص مي‌خورم و اگر سرماخوردگي هم داشته باشم، اين قرص هم اضافه مي‌شود اما هيچ وقت از تلاش نايستادم و هميشه سعي كردم هم كارم را بهتر كنم و هم براي خودم، خانواده‌ام و جامعه‌ام مفيدتر باشم. سه سال قبل رفتم كلاس رانندگي اما به خاطر ديابتم بينايي‌ام كم شد و نتوانستم رانندگي كنم بنابراين رفتم با نوه‌هايم اسمم را در كلاس كامپيوتر نوشتم تا روحيه‌ام را از دست ندهم. الان هم دارم تصميم مي‌گيرم كه چه كاري انجام بدهم كه بهتر باشد. در آوه گلخانه زده‌ام.


هميشه ورد زبان همسرم هستم. او و فرزندانم به من افتخار مي‌كنند و اين باعث خوشحالي و افتخار من است. در اول زندگيم دعا كردم مي‌گفتم خدا، اگر به من بچه‌اي دادي كاري كن كه آنها به پدري و مادري كه اين وضعيت را دارند افتخار كنند. الان بچه‌هايم مرا با افتخار به دوستانشان معرفي مي‌كنند و بابت اين موضوع شكر خدا را مي‌كنم. من سال‌ها زحمت كشيده‌ام كه بچه‌هايم وقتي بزرگ شدند به من و پدرشان افتخار كنند. از هر كدام از دخترهايم دو نفر دارم و اين چهار نوه هم همين احساس را نسبت به ما دارند.



 

پايگاه اطلاع‌رساني اشتغال كارجو، كارفرما

صفحه اصلي    تماس با ما     ارسال اطلاعات    درباره ما    پرسش و پاسخ

كليه حقوق مادي و معنوي اين پايگاه متعلق به سازمان تجاری سازی فناوری و اشتغال دانش‌‌آموختگان مي باشد

استفاده از اطلاعات با ذكر منبع بلامانع است